تبليغاتX
گاهي اسطوره
 
گاهی سراغم را می گیرید. گاهی سراغتان را می گیرم. گاهی زود ، گاهی دیر
گاهی اسطوره
در باره ي ما

اینجا محلی است برای گذر زمان برای اندکی توقف و گذر.
اینجا محل بازیهای کودکانه است و رنجهای بزرگسالی.
اینجا محلی است برای دیدن، شنیدن، گفتن.
اینجا برزخ کلمات است
پيوند روزانه
رضا وعیدی
اصلان محمودی
مرتضی روحی
مهدی مهدوی
محمد آذرشین فام
بابک نجفی
فریبا عباسی

جستجو درسايت
"لطفا از کلمات کليدي براي جستجو استفاده کنيد !!!


لوگوي دوستان
<--- لوگوي شما --->
طراح قالب


 
روز نهم
نوشته شده توسط : حسين مجرد
گاهی حس غریبی گلویت را میفشارد تا مجبورت کند بباری.
عاشق این حسم.
... و این چند سطر بهانه ایست برای گریستن.
 قسمتی از مجموعه ۱۵ روز
 

از آب مي امد

   با كمري باخته

    در سوگ مردي كه بر دوش

       كوله باري از غيرت داشت

با چشماني جاري

    دشتي به وسعت تيرهاي اخته را اب مي‌داد

پايي از هوس رفتن افتاد

     و دستي كه زودتر از پا افتاد

ا

  ف

    ت

        ا

          د

لينک ثابت |شنبه ششم تیر 1388|
همراهی
نوشته شده توسط : حسين مجرد
با خودم فکر می کردم چرا ما ها نباید تو وبلاگمون سیاسی بنویسیم؟

حالا یه مشت آدم خوشحال تو سایه‌ی این انقلاب به نون و نوایی رسیدن و خوشی زده زیر دلشون و ادای روشنفکرها رو در میارن چرا ما باید عرصه رو براشون خالی بزاریم؟

به دوستام فکر می کنم به کسایی که از سادگیشون می شه مخمل سفید بافت و حالا تو جو قرار گرفتن و سر خورده.

به یه مشت بلندگوی آدم نما فکر می کنم که فقط بلدند چیزی رو که ندیدند و نشنیدند رو فقط به واسطه بی فکریشون و ظاهر پرستیشون بلغور کنند.

مگه همین آقایونی که حالا یه توپ پارچه دور خودشون می پیچندو وا امتا سر میدند صدر اسلام علی رو به مسلخ محراب نفرستادند.

چه فرقی می کنه اون زمون قرآن سر نیزه کردند و حالا سبز علوی رو دور گردن می پیچند.

بخدا بشر و ادمی به خاطر خوشگلیش یا خوش رقصیش اشرف مخلوقات نشد.

به والله حسین بن علی علیه السلام به خاطر همین یک مشت بی عقل دنیا پرست سرش به نیزه شد.

آخ که چقدر دلم خونه این روزها!!!


ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمكران گل كرد
بغض تو تا شكست بر لب‌ها
ذكر يا صاحب الزمان (عج) گل كرد

***

جان ايران! چه شد كه جانت را
جان ناقابلي گمان كردي؟!
آبروي همه مسلمانان
اشك ما را چرا درآوردي؟!

***

جسم تو كامل است، ناقص نيست
مي‌دهد عطر يك بغل گل ياس
دستت اما حكايتي دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس!



لينک ثابت |سه شنبه دوم تیر 1388|
بی رو در بایستی
نوشته شده توسط : حسين مجرد
سلام.

روم سیاه میدونم خیلی وقته دارید حال می کنید با نیومدن من اما از امروز روز خوشیته سرباز.

بگذریم مدتیه دلم بد جور هوای زمستونو کرده نه بخاطر سرماش بل به خاطره پاکیش.

باز هم بگذریم که آدمی با همین گذشتنا زنده است.

قسمتی از یک شاید به ظاهر شعر:


به چشمهات

   و به سرخی گل گونه هایت

     و به عشق بافته شده لای موهایت

         و به موج لرزان تبسم گیرایت

           و به تمام سه نقطه هایی که بعد از نامت بیانگر زیبایی تو هستند

               هیچ اعتمادی ندارم

چرایش را نپرس!

   و از این آویخته از دل، انتظاری نداشته باش

      جوابی نخواهی شنید

حس جدیدی دارم

   و دلبستگی خاص به موجی که تو را با خود ببرد

         من در افق لبهایت دنبال کلامی می گردم که سردم کند

             و براند من را تا جایی که رد پایهایم تنها همراهم باشند.

اه این دیوار بین ما شاید به ضرب یک زلزله چند ریشتری

     و یا شاید با موجی از اشکهایت 

       و یا ...

بگذار این چند خط آخر به قرینه مژه هایت حذف شود

   بگذار

    بگذار

     بگذار ....

###

آویخته از درخت

   چشمهایی که در دستانت

      ریسمان بندگی را ندیدند

        و به تمام زیباییهایت ایمان آوردند


   


لينک ثابت |دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388|
روانی
نوشته شده توسط : حسين مجرد
به سفارش میثم عزیز برای شرکت در یک بازی شریف.

و تقدیم به دوستی در دور دست(شاید تکه ای از وی در بوشهر باشد)

نو آوری

یک اتاق رو تجسم کنید مثل اتاقهای خودمون.با یک فرش ماشینی کفش(می خواستم بنویسم فرش دستباف دیدم همین ماشینی هم از سرش زیاده.)

خوب بقیه وسایل داخل اتاقو خودتون با سلیقه خودتون انتخاب کنید و بچینید تا من برم سر اصل مطلب.

ظهر یک روز گرم مرداد بود. صدای جیز و جیز سر و ته کوچه را بند آورده بود. خورشید وسط آسمان کز کرده بود.

آخ آخ! ببخشيد! یادم رفت شخصیت داستان رو بهتون معرفی کنم. از دست این گرما!هوش و هواس (بعدا ديدم حواس درسته) برا آدم نميمونه كه!

شخصیت داستان ما یک پسر ۲۶ ساله(به روایت شناسنامه اش .البته بعدها پدرش اعتراف کرد که ۱ سال شناسنامه رو کوچیکتر گرفتند)به قد و قواره ژان رنو (آخ که چقدر من این رنو رو دوست دارم) البته با قیافه شرقی هستش. بالطبع مادر همچین پسری هر روز صد بار دور پسرش می گرده و قربون صدقش می ره.

القصه! شخصیت داستان ما تو اتاقش نشسته بودو ... (انتظار ندارید که این بنده خدا رو تو این گرما بفرستم بیرون؟ خدا رو خوش میاد آخه؟)مشغوله....! (مي دونم اعصابتون از دست اين سه نقطه ها حسابي خراب شده) بذارید اینجا رو شما حدس بزنید!

طرح پرسش:

یک پسر به قدو قواره ژان رنو تو ظهر یک روز گرم مرداد ماه تو اتاقش چیکار می تونه بکنه؟

جوابها:

۱- کتاب بخونه (چون ایرانی هستش عمرا)

۲-خوابیده(خیلی احتمال می ره که حتی برای صبحونه هم بیدار نشده پس شاید وقت بیدار شدنشه)

۳- پای کامپیوتر نشته و داره با رفقاش چت می کنه()(دیگه قرار نشد زیراب یکی رو کار کنید)

۴- به تلویزیون و برنامه های متنوعش داره نگاه می کنه(زرشک! نه!جان من فک کن)

...

بابا وطن پرست! بابا ایول! ايراني جماعت. بابا ایده آل!!!!

شخصیت قصه ما در اتاقو از تو قفل کرده و صدای ضبطش رو تا خرخره بالا کشیده تا شاید از صدای ناله و نفرین مادرش که استعداد ما فوق تصوری تو کوفت کردن یک روزه گرم داره خلاصی پیدا کنه. چون رفیق ما علافه یا به عبارت علمی تر بیکاره.

خوب چی می شه کرد معضل بیکاریه دیگه. کجا بودیم؟ ها! آخ که چقدر دلم لک زده واسه یه عروسی!(گور ... راوي! چه فرق مي‌كنه پسره يا دختره! مهم اينه كه يه عروسي بيفتيم) بذارید اصلا یه دختر آفتاب مهتاب ندیده نشون این جوون بدیم شاید عاشق شد!

دیدید!ديديد آدم نمی شیم.عشق فیلم هندی ها ! تو رو خدا ایرانی بازی در نیارید. کی آخه به یه آدم بیکار دختر می ده؟ بعدشم کو دختر آفتاب مهتاب ندیده؟ از همه اینها هم بگذریم از این سیب زمینی چه انتظارات خارق العاده اي دارید.

چی فکر کردید جدا؟! بعدشم تو این گرما دختر ول بدم تو خیابون که چی؟ مردم چی می گن؟

ای بابا! هیچ کاری که نمی شه کرد با اين شخصيت .... از دست این گرما!

***

سال ۱۳۹۴ کنفرانس روانشناسی

تصویر عمومی از سالن اجلاس:

تشويق حضار!!!!!

نماي خصوصي از سن سالن اجتماعات فوق:

نویسنده داستان فوق به علت تشریح حالات یک انسان متعادل برنده جایزه اول شد.

لينک ثابت |یکشنبه بیست و نهم دی 1387|
برزخ
نوشته شده توسط : حسين مجرد
دوستی از عشق نوشت و دیگری از آتش و کسی از فلسفه.

به نظر من شعر، شعر است.کمی سیاه ، کمی سفید.همین!

آبی

      به وسعت تمام نداری چشمهایت

زرد

     به انبوه تمامی رویاهای بر باد رفته

خاکستری

     به گستره خیالات واهی ات

حالا که آسمان دست یافتنی

و زمین آنقدر رنگارنگ

                  ماندنی

                     بی خیال پرواز

                         تا وقتی پرنده ای زنده است

***

... و چند خط موازی

    مورب

  و چند خانه و حجمی از ادارات و ...

حالا بی خیال آدمها

     که دیده نمی شوند

        به حساب نمی آیند

از این بالا همه چیز خط خطی است.

***

گور به گورمان هم کنند

      آدمیم نه بیشتر ، نه کمتر

فوقش چند متر بالاتر ، چند متر پایین تر

     آسمان مال من است،

             ارث پدری

        زمین دست نیافتنی است

              و ماندنی

حالا ما آدمیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهی فکر می کنم آدمها عاشقند مثل دوستم (شاید) هناد و گاهی فکر می کنم آدمها فقط آدمند.

تقدیم به هناد یا هر اسم دیگر اگر او باشد.

 

لينک ثابت |سه شنبه نوزدهم آذر 1387|
بي خيال رفيق
نوشته شده توسط : حسين مجرد
ميثم يوسفي ترانه سرا و خبرنگار آتيه داري است كه دوستيهاش رنگارنگ و زيباست.
يادش بخير همصحبتي ها و دلتنگي ها. شوخيها و ....
تقديم به ميثم عزيز و ترسهاي سردش!

من از آينده اين باغ مي ترسم
و از سرسپردگي صورتي شكوفه هاي گيلاس به باد
بيم من اينست كه چشمهاي مترسك جاليز
آنقدر زيبا از كار دربياييد
كه كلاغها هم عاشق شوند
من از دلتنگي گرم اين روح ترسو مي ترسم
و از تمام كساني كه دوستم دارند

***

و زيبايي هراسناك پاييز
با تمام رنگهاي مرگ
شادم مي كند
من از دلدادگي تلخ باد به شاخه ها مي ترسم
من مي ترسم همه پايانها
به اين زيبايي باشند.

لينک ثابت |سه شنبه بیست و یکم آبان 1387|

آخرين مطالب ...

روز نهم
همراهی
بی رو در بایستی
روانی
برزخ
بي خيال رفيق


موضوعات
مراثی داستان سپیدها

نويسنده وبلاگ

حسين مجرد
آمار سايت
كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS
لوگوي دوستان
کد هاي جاوا
Powered by DeFo
Design by hmd

Copyright
2009